|
مدتیست که عاشق شده ام.آن هم ازنوع لیلی ومجنونش. یک سالی ازآشنایمان می گذرد.ولی هنوز هم نتوانسته ام، بشناسمش. هرروز رلی تازه را برایم بازی می کند.البته ازاین قسمت زیاد مطمئن نیستم.چرا که احساس می کنم بیشتر مرا به بازی می دهد تا بازی کند.میداند که "دوستش دارم"می داند که چقدربرایش ارزش قائل هستم.می داند که طی این مدت،زخم و زبان ها ونگاه های چه کسانی را که تحمل نکرده ام.اما این را هم خوب می داند که "هنوز هم دوستش دارم"اما افسوس که نمی دانم بازیش تا چه زمان به درازا می انجامد. ناگفته نماند که خود نیز ازبازی بدم نمی آید.ولی زود فراموش می کنم آنچه را که قراربود ،باشم.آخر"هنوز هم دوستش دارم" گاهی چنان شخصیت هایی را برای خودم به قلم می نگارم وچنان درونش غرق می شوم که خصلت شیطانی ام به اوجش می رسد.ولی بعد ازمدتی فراموش می کنم که قرار بود چه بازی ایی را به معرض نمایش بگزارم.نمی خواهم آنی باشم که اوست.نمی خواهم دردی را احساس کند که من روزها وثانیه ها برروی شانه هایم متحمل شده ام.نباید جواب بازی را با بازی ایی داد که خود نیزازآن تنفردارم.چراکه "هنوز هم دوستش دارم" دیروز ازکنارش گذشتم.برای لحظه ایی نگاهمان به هم تلاقی شد.داشت فریاد می کشید.حرف می زد.اما هیچ نمی دانستم چه می گویید.آخرهنوز که هنوزه به زبانش آشنایی پیدانکرده ام.هرروز با یک ریتم وموسیقی برایم می نوازد وبا یک زبانی ،سکانس های بازیم را می نویسد. دیگرخسته شده ام.می خواهم به غبارزمانی بسپارمش که روزی آشنایم کرد باکلمه ایی به نام "عشق".پس باید دوربود ازآنجه که برایم به یادگارگذاشته.متنفربود ازآنانی که قسم دادند وگفتند:باید ثابت قدم بود درراهی که آغازکرده ایی.دیگرنمی خواهم ادامه دهم.می خواهم همین جا خاتمه دهم.باید به فراموشی سپرد آنچه را که بوده ام.اما؛اما ندایی دروجودم به صدا درمی آید که پیوسته می گویید:"هنوز هم دوستش دارم" 9/8/85
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:50  توسط حسن
|
|