|
قدم هایم گرد وغباری را که برزمین تازه جاخوش کرده بود،را باضرباتی چند به فضا می پراکند واحسا س غرور وشعف می کرد.چرا که می توانست کاری را کند که ازعهده من وامثال من برنیاید. می پراکند ومی پراکند وباهرموفقیعتی،رنگ غرور بیشتر وبیشتر خودش را نمایان می کرد.البته ناگفته نماند که حداقل دربرخورد با من حق داشت.می توانست کاری را کند که می خواست.می توانست برمکان و زمانی قدم بردارد که می دانست عاقبتش را چند لحظه قبل. مسیرم را برکوچه ها وخیابان هایی می گذاشتم که کمترلمس کرده بود وجود افرادی چون من را. احساس غربت وبیگانگی تمام وجودم رادربرگرفته بود.افسوس،یاس،غربت،همراهانی که باورکرده بودند وباورشان داشتم. حالا این جا برگوشه ایی ازپهنای خاکی نشسته ام که سالهاست مربادستان خود پرورانده،اما افسوس که امروز بیگانه گشته. دیروز به بیرون از خانه قدم برداشتم.روزنامه ها نیزدربرابرم قد الم کرده بودند.می دانستم نباید باخت،اما افسوس که هرگز رهایم نمی کردد.به ناچار بعده چند سال کم خوابی برای رسیدن به آینده ایی که گمان می کردم؛باورم دارد،روانه ی مغازه ها ورستوران ها شدم.اما افسوس که هرجا قدم می گذاشتم نفرت روزگار رالمس می کردم.پس باید قدم زد تا فراموش کرد برای چه چشم هایم را برجهانی گشوده ام که ازآغاز راه بیگانه بوده. و حالا.دراین زمان ومکان و بر روی همین خاک.می خواهم با تمام وجود فریاد برآورم:من آنی نیستم که توقولش را داده ایی . 18/7/85
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:49  توسط حسن
|
|