|
می دانستی که باید با دست پر بیایی.آخرخانواده همه انتظاریی غیر این راازتو نداشتند. یک سال برای خودت آقایی کردی وجواب سربالا دادی که: من درس دارم.چند ماه دیگه بیشتر نمونده. دربین راه مانده بودی که جوابشان را چه بدهی!اگربگویی که خوانده ام ونشد؛مستقیم به چشمات نگاه می کنند و:اگه واقعا درست وحسابی می خوندی وحواست نمی دونم پیش کدوم دختر نمی بود،این ی نبودی که هستی. خشمت می آید ومی خواهی منکر شوی؛ولی وجدانت قبول نمی کند وخودت را راضی می کنی که حداقل کارش حرفی نزنی.آخرخودت بهترازهرکس دیگر می دانی که این یک سالی به خودت ظلم کرده ایی وباید هرطور که شده تاوانش را پس دهی.حالا جداازاین که یک مشت هرچقدرهم محکم باشد،روزگارطاقت همیشه بسته نگه داشتنش را ندارد.اما این را هم خوب می دانی که حالا حالاها باید غرامت اشتباهت را بدهی. دربین راه نگاهی به اطرافت می اندازی.مبادا دوست وآشنایی سربرسد وبمانی چوابشان را چه بدهی.هرچه باشد همه انتظار پزشکی والی آخر را داشتند. بالاخره بعده کلی کلنجار،چاره ایی پیدا نمی کنی جزمسیری که خودشان مجبوربه پیمودن می کنند. _ راستی جمشید.کنکور و چه کارکردی؟ _ هیچی .رتبم خوب شد.ولی تو انتخاب رشته بالا زدم ویک مقداری هم بدشانسی آوردم. 12/7/85
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:49  توسط حسن
|
|