شب بود وهنوز سپیدی برسیاه همیشه ظلمانی پیروزنشده بود.می توانست بوی نمی که اززمین بلند شده را احساس کرد.

درون کوچه می گردیم ومی نگریم به آنچه بوده ایم وشده ایم وخواهیم شد.می شنویم حرفها ونگاهای زنان نشسته بردرحیاط که می بافند زنجیری محکم ازجنس سرب وآهن برگرد بدن استخوانی گوشت آلودشان.

برای لحظه ایی چند ارتعاش صوتی ضعیف،گوشمان را به تحریک وا می دارد.

_ الله واکبر ولله واکبر.

به خودمان که می آییم،قصد دنبال کردن صدای آشنا می کنیم.چند قدمی ازآنچه که بوده ایم ،فاصله می گیریم.اما صدایی دیگرما را ازحرکت باز می دارد.آشناست.اما مربوط به بیست سال وسه ماه وپنج روز پیش می شود.

درست لحظه ایی که مادر ازشدت ذوقِ دیدنمان به خواب چند ساعته رفت.

بی قراری تمام وجودمان را دربر می گیرد.ذوق وشعفی عجیب ما را دربرگرفته که مجبورمان می کند،بعده پایان راه اول ،دوباره برگردیم وزمان را به انحصاراختصار درآوریم.

_ خانم ساکتش کن.حتما گرسنه ست.ببین شیر می خوره یا نه.یک ساعتی بگردونش شاید ساکت بشه.اصلا تو برو بخواب.ازدَم صبحی تا حالا خواب نشدی.

_ مرتضی پسرم.ببین مامان وبابا واسه مدرسه ات چه لباسای قشنگی خریده اند.

_ صبحانت آماده ست مادر.بیا که سرویست هرجا  باشه، وقت اُمدنشه.

_ زن تو که هنوز بیداری.ساعت ازدو نیمه شب هم گذشته.چشات ازشدت گریه پف کرده.حالا هم این کتابای زیارت عاشورا وتوسل وبذارکنار.انشاا... که فردا پسرمون با دست پر برمی گرده خونه وتا چند سال دیگه باافتخاربه جای مرتضی،دکترصداش می کنیم.پاشو.من هم مثل تو.ولی توکلت به خدا باشه.

_ الوسلام.منزل آقای اکبری.بنده خانم خسروی هستم.اگه اجازه بدید،برای امر خیر می خواستیم مزاحم بشیم.

   سکوتی عجیب فضای خانه را دربرگرفته.گویا سالهاست که لمس نکرده،حرکت موجودی به نام انسان را.

نگاهی به اطراف می اندازیم.اما بی فایده است.بدون دلیل نگاهمان به دفترچه تلفنی می افتد که ازشدت عجله باز مانده واشاره می کند به شماره تلفنی که با خواندنش مو را برتن انسان سیخ می کند.

_ الو.مرکز موسسه بهزیستی شهید بهشتی سالمندان زابل.بفرمایید.

9/8/88

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:48  توسط حسن   |