|
زیبا بود.اشرف مخلوقات و برازنده نام انسانی.نگاهش هرعابری را مجذوب و دل باخته ی خود می کرد.گویا خداوند تمام زیباییها را دروجود او نهاده بود.پا برزمین می کوبید و زمین افتخار می کرد که او را دارد.مواظبش بود.گرد وغباراجازه نزدیک شدن به او را نداشتند. پایان برداشت اول. ازدیدنش او را نفرین می کردم.اما نه . آنها را نفرین می کردم.واما بازهم نه .اشتباه کردم.خودم رانفرین کردم. گرد وغبار او را به جای اسبا ب بازی اشتباه گرفته اند.گودالها وسنگ کلوخ ها نشانه شده اند فقط برای ضربه به او.با هرقدم ،زمین خود را به گوشه ایی می راند.شرم را ازنگاهش می توان خواند.اعتراضش بلند شده وفریاد می زند: خداوندا شرمم باد. پایان برداشت دوم. ورق های دفترم را یکی پس ازدیگری جدا می کنم.شاید سرنخ را پیدا کنم.اعداد را می شمارم.یک .دو..سه.... خواب تمام وجودم را دربرگرفته.دیگرحوصله ی خودم را هم ندارم.من تابع قانونم.گورپدر همه کرده.من جزئی ازکل هستم. _ باید تمام حیاط وخوب بگردید.سریع بچه ها.زیاد وقت نداریم. _ خودت که می دونی.من تابع قانونم.اما...به هرحال خرج زن وبچه هم زیاده. _ خدابده برکت. _ بچه ها بریم.گویا مثل همیشه سرکارمون گذاشتند.این جا چیزی پیدا نمی شه. پایان برداشت.. لحظه ایی ایست.این برداشت همچنان ادامه خواهد داشت.فقط باید گفت: و سه نقطه 24/5/85
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:47  توسط حسن
|
|