امروز بعدِ مدتها دکراسیون ظاهرم را تغییر دادم . انگار دیگری شده بودم ؛ البته نه برای خودم .

ثانیه ها و دقیقه هایش نیز به گونه ای دیگر مرا می نگریستند . صدای زوزه باد حرفهای تو و شماها را به گوش همیشه بسته ام نجوا می داد . کم کم باورم می شد زندگی را باید به گو نه ای دیگر دید . چرا؟ چون تو می خواهی . از مدتهاست که فقط برای شماها زندگی کرده ام . برای تو قدم گذاشته ام . برای شما فکر کرده ام و برای خودم ؟

 از مدتهاست که خودم را گم کرده بودم . خودم را به فراموشی سپرده و با روح شماها همراه گشته بودم .

- تکرار جملات همیشه بی روح ، دیگر خسته شده ام . دست از سرم بردارید . مرا با آنچه که هستم آزاد سازید -

امروز چند پاره خط را خواندم . نوشته بود « آنچه را که نمی دانید،  نگوئید. آنچه را که باور ندارید، منگارید و آنچه را که نمی خورید ، به خوردِ دیگران مدهید »  . گویا سالهاست که آموخته ما فقط دروغ شده . دروغ.  دروغ.  دروغ .

نمی دانم از چه بگویم . از شما ها که عمری من بو ده اید  یا از خودم که عمری شما بوده ام . از قلمی که بزرگترین قسم بر آن خورده شد یا از قلم هایی که همگان را طی چند دقیقه به تاراج گذاشته اند.

باید گفت . اما نه از من یا شما ها ، بلکه از آنها . آنهایی که قبل  از شناخت من و شما ها، برگ درخت را  قبل از کندن گفته اند : درخت است. زندگی را قبل از مرگ گفته اند :زندگی است .

 احساس می کنم برشی لازم  است . آن قسمت که گفته شد ، از آنِ شماها و من ؛ اما از این به بعد فقط از آنِ  

من و شماهاست .پس باید جنبید و دست به کار شد. قبل از اینکه تصمیم عوض شود . مقدمات کار را باید فراهم ساخت. اینجا همان پایان برداشت اول است.

 

28/4/85

21:30

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:46  توسط حسن   |