نگرانی را می شد از نگاهش خواند ، اما باید منتظر بود .یعنی چاره ای جز آن نبود.برای لحظه ای تپش ضربان قلبش را گم کرد. در باز و از اتاق خارج شد.هر چند جوابش را می دانست .اما احساس می کرد شنیدن جواب دور از منطق نیست . بدون اینکه خواسته باشد .خودش را کنارش دید.

- چی شد پدر نظرتون درباره اش چیه ؟

مثل همیشه بودن نشان دادن کمترین احساس .

- من که از همون اول گفته بودم . فقط باید جنگید.زندگی بدون جنگ یعنی پوچ.

برای لحظه ای به در خیره شده بود ، اما می دانست حرف پدر تغییر نمی کرد .انگار زمین و آسمان را بر سرش کوبیده باشند . بر روی مبل کنار دیوار آهسته جای گرفت.

- در ضمن از این به بعد حق نداری هیچ گونه ارتباطی با او داشته باشی.مفهوم شد؟

پدر رفت اما کینه و غم را برای دختر بر جای گذاشت .همیشه حرف ، حرف او بود ،وگرنه پیگرد و محاکمه نظامی.شب شده بود و زمان وصال لیلی و مجنون فرا رسید ولی افسوس که توهمی بیش نیستند.

- باید کار کنم من بدون مجید برای یه لحظه هم زنده نخواهم ماند . خدایا خودت کمک کن . راضی کردن پدر غیر ممکن است . مادر اگر زنده بود ، حتما می تونست کاری بکنه ، اما حالا که نیست ... .

برای لحظه ای  برق از چشمانش  گذشت. و سریع از جایش بلند شد . انگار علاج درمان را پیدا کرده بود.

- خودشه . به جون مامان اگه این لار هم مخالفت کنه.

حرفش نا تمام ماند.احساسات لحظه ای بر او غلبه می کند.

- اما پدر چه؟ اگه خدایی نکرده براش اتفاقی بیفته ، من هرگز خودمو نمی بخشم . تو این دنیا اون منو داره و منم فقط اونو دارم.

گوشه  به گوشه اتاق را قدم می گذارد. احساس تنهایی بیشتر از هر لحظه ی دیگری آزارش می دهد.باید بین مجید و پدر، یکی را انتخاب می کرد . پدر که عمری را برایش هم پدر بوده و هم مادر ، یا مجید که بقیه عمرش باید با اون باشه .احسای تنفر از این که چرا اون  باید توی این مخمصه گیر کنه ، تمام وجودش را در بر گرفته بود.پدر یا مجید.

 

1

 برای لحظه ای سر جایش میخکوب می شود. گویا حکم دادگاه گرفته شد. تپش اوج به اوج خود رسیده. جریان عبور خون را از تک تک رگها و مویرگهایش احساس می کند. بدنش گرمتر از هر لحظه ای دیگر شده. باید بلافاصله دست بکار شود . قبل از اینکه تصمیمش عوض شود. به سرعت کاغذ و قلم را در دستش گرفت.

- حتما مجید هم از این کارم خوشحال می شه .می تونیم مثل دو کبوتر آزاد آزاد با هم پرواز کنیم  و یه جا دور از همه زندگی کنیم . بسه هر چند بله قربان ،بله قربان گفتم. حالا نوبت اینه که خودم برای آینده خودم تصمیم بگیرم.

کاغد سفید چند لحظه پیش  حالا خودش را هم نمی شناخت. پر شده بود از جملاتی که روح یک جوان را آزار می داد . مطمئن بود تصمیمش از آنچه که تصور را هم می کرده درست تر است.

- باید قبل از آن که پدر بر گرده با مجید تماس بگیرم و تا اون هم خودش رو آماده کنه . اما نه بهتر ه سورپرایزش کنم . حتی فکرش رو هم نمی کنه . مطمون هستم خیلی خوشحال می شه

نامه را کنار آئینه محلی که پدر هنگام رفتن و آمدن خودش را بر انداز می کند ، می گذارد و آخرین وداعش را با تک تک اسباب و اثاثیه  می کند و خارج می شود.

فاصله ای که هر روز چند لحظه بیشتر طول نمی کشید ، امروز قصد تمام شدن نداشت.بالاخره زمان موعود فرا رسید. باید در را می کوبید « اما اگر مجید با فرار موافقت نمی کرد چه ؟» این جمله برای لحظه ای در ذهن مریم نقش بست و در او آشوبی عجیب به راه انداخت. اما نه. این غیر ممکن بود . او تمام این کارها را فقط برای او کرده و نمی تواند این کار را بکند.صدای زنگ هنوز به گوش نرسیده بود که در باز شد . یعنی مجید منتظرش بود ه؟یا شاید هم پدر.

بالاخره دل به دریا می زند و وارد خانه می شود . باید کاری را که شروع کرده یه هر قیمتی شده به پایان برساند ، و گرنه برای همیشه بازنده می ماند و باید افسوس این روز را بخورد.در اتاق را آرام آرام باز می کند . یعنی پشت این  در چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد. بالاخره در باز و تمام خیالات را با خودش به بیرو ن پرت می کند .

مجید در حالی که بر روی صندلی مورد علاقه  کنار پنجره اش نشسته بود ، نگاهی با لبخند به مریم می اندازد و با اشاره به او می فهماند که باید روی صندلی کنار میز بنشیند. او که از حرکات غیر منتظره اش جا خورده بود چاره ای جز نشستن نمی بیند.هنوز از عالم پرسش بیرون نیامده بود که شخصی با قد یک متر و سی ، چهار

2

شانه  و کت شلواری با موهایی که همیشه شونه شده بود را سبز در برابر خودش می بیند . بلافاصله بلند می شود . دستش را به نشانه نشستن جلو می آورد و با لبخندی که ظاهری بود ؛

- می دونی چیه .همیشه فکر می کردم دختری که من تربیت کنم ،هرگز پشت به جنگ نمی کنه . فکر کردم تو رو اون جور که می خوام  بار بیارم.همیشه این باور رو داشتم که تو اونی می شی که من نشدم.راستش رو بخوایی آخرین دیدار تو با مجید ، آغاز روابط ما بود. از اینکه او همان کسی ه که می تونه تو رو خوشبخت کنه ، شکی نداشتم و به این انتخابت احسنت گفتم و خوشحال از این که تو نسته بودم وظیفه ام را درست انجام بدم. همون روز با ازدواج شما موافقت کردم ، اما باید تو رو با آزمایشی که خودم سالها پیش گذرانده بودم و متاسفانه یا خوشبختانه باخته بودم ، محک می زدم . دلیل نظام خشکی که در زندگی مون به مرحله اجرا گذاشتم، تنها آماده کردن تو در پیروز شدنت در این آزمایش بود. اون روز مجید با توجه به شناختی که از تو پیداه کرده بود مصمم بود همین کاری رو می کنی که امروز کردی. امروز از کار تو هیچ ناراحت نیستم . اما این رو بدون سعی کن برای اون چیزی که می خواهی بدست آوری به جای پشت کردن و فرار ، مبارزه کن عشق بدون جنگ یعنی پوچ.   

 

                                                                                                                                                         27/4/85

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:45  توسط حسن   |