امروز مادرم  به من آموخت تا به تو بیاموزم که به دیگران بیاموزی : خاک را هرگز از یاد نبریم.

دیروز از کودک درون چند خرمن زباله آموختم :زمین همیشه زمین نخواهد ماند.

و از فردا آموخته ام که از مداد مشکی هرگز بدم نیاید.

این روزها همه بی سایه گشته ایم. شاید گمشان ن کرده ایم یا شاید هم جلوتر از ما قدم بر می دارند تا عقب نمانند.

آخر باید باورمان شود که عصر عصر تکنو لوژی است و سبقت و ماشین و اتم است.

عصر انتر ناسیو نالیسم مارکسیسم و دیکتاتوری و هزار کوفت و زهرمار دیگر است .

دیگر از خودمان هم فراری هستیم . جرات نگاه به آئینه را نداریم. می ترسیم جلویمان قد علم کند و بگوید : دیکتاتور.

از یکدیگر سیر شده ایم .دست  نگه دار . می دانم ؛ دروغ گفته ام. از خودمان سیر شده ایم.

نگاهی به چپ و راست می اندازیم ؛ گاهی هم اگر وقت و حوصله کردیم نیم نگاهی به عقب برمی گردانیم؛ اما این را خوب آموخته ایم که تمام وقت باید جلویمان را نظر داشته باشیم . تا مبادا راهمان را گم کنیم، غافل از اینکه سالهاست نه تنها راه بلکه خودمان را هم گم کرده ایم .

دوباره یاد حرفهای مادرم افتادم که می گفت : اگر می خواهی خودت را از یاد نبری به دیگرا ن بیاموز«خاک را هرگز از یاد نبریم.»

 

 

23/4/85 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:44  توسط حسن   |