نیمه های شب ، در حالی که ماشین با بوغ زدن و چراغ دادن از طول خیابان می گذشت ، عابری قصد عبور از عرض را داشت.حرکاتش نا متقارن و غیر معمولی به نظر می رسید.در یک آن ترس تمام وجودش را در برگرفت.کنترلش را از دست داده بود و تنها فکری که به ذهنش می رسید، عبور و نجات از آن ماشین بود.  

 - هی بچه ها ؛ اینو ببینید. تو که هنوز نمردی آشغال.بچه ها شرط می بندم فردا شب جسدش رو تو کوچه بینیم هستید یا نه؟

ماشین برای لحظه ای ایستاده بود.انگار سرگرمی خوبی پیدا کرده بودند.در باز و جوانی که موهایش از انواع روغن ها برق می زد، بیرون آمد. دستش را به حالت متفکرانه ای زیر چانه استخوانی اش برد .

- فکر نکنم .اگر این است ، قول می دهم جون همه ما رو بگیرد و ....

بعد انگار توپ یا تکه سنگی را بخواهد از جایش تکان دهد.

- نه هنوز زنده است .آخرش می بینید همون می شه که گفتم .این لجنا به ظاهر کر و کورند، امّا مطمئنم خوب می دونه چی می گیم . مگه نه زباله ؟

گویا در همین حال قصد ضربه ای دیگر را داشت که صدایی مانع از کارش شد.

- رضا.بسه دیگه.اون هم آدمه مگه چه پدر کشتگی داشته که این طور اذیتش می کنی؟ اون بدبخت اینقدر از زندگی سیر شده که نمی خواد تو یکی شمارش آخر مرگش رو بکنی ! بیا بریم که دیر می شه.

طوری که نشان داده باشد اصلا از حرفهایش خوش نداشت ، اخمی کرد و با صدایی که از ته چاه امّا بلند بیرون آمده باشد، نگاهی چند ثانیه ای به دوستش انداخت؛

-       شد یه بار نزنی به ذوق ما.

نگاهی سریع انداخت.

1

همش تقصیر تو بود .دفعه بعد شانس بیاری و گیرم نیفتی . اون وقت می دونم بدیهی امشب و چطور تصفیه حساب کنم.

لحظه ای دیگر ، دوباره سکوت در فضا پراکنده شد.اما این سکوت می شکست گه گاهی، با سرفه هایی  از ته سینه جوانی  که تا چند دقیقه پیش فقط به فکر رهایی از دست آن جوانها بود.

به گوشه ای خیره شده بود. انگار افکارش کلی از خودش فاصله داشت. حداقل به حدی بود که اگر هَرازگاهی ماشینی عبور می کرد ،تاثیری در نگاهش نگذارد.

همیشه می گویند معتاد به دور از عواطف است . اما لحظه ای مکث ، خلاف این موضوع را ثابت می کرد . قطرات اشک هر چند که قصد طغیان را نداشت ؛ اما نشان از زنده بودن مرکزی عمیق را می داد. ناخودآگاه وارد ضمیر و افکارش می شویم. مسافتش طولانی و نا هموار است.به جز خفقان و نگاههای تیره و تار چیزی دیگر در بین راه به چشم نمی خورد. گویا نخستین چشمه از صد چشمه را پیدا کرده ایم . زن و مرد جوانی در گوشه ای از اتاق نشسته اند . فضایی مه آلود و غیر قابل تحمل.

زمان به سرعت از گذرگاه زمان می گذرد.این بار در بیمارستان ، پشت در یکی از اتاقهای زنان و زایمان هستیم. صدای جیغی از وجود آدمی برخواسته شد.لحظه ای سکوت همه جا را فراگرفت ،اما به درازا نمی انجامد. این بار صدای کودکی نوپا به جهان همگان را متوجه خود کرده بود.آغاز و فصلی جدید برای موجودی که خداوند هنگام اتمام خلقت، احسنت و الخالق را بر زبان آورد و همه را دستور سجده بر این موجود کوچک داد.

دقیقه ای بعد پدر در حالی که کودک را در دست گرفته ، می بوسد و می بوید و می گرید.

از بیمارستان خارج و نگاهی به ساعت می اندازیم . با سرعت و بدون کوچکترین وقفه ای ثانیه شمار به دنبال دقیقه شمار و دقیقه شمار به دنبال ساعت شمار است.انگار پایان و خستگی ندارند.دوباره به یکی از اتاقهای خانه بر می گردیم . مه غلیظ از دود ، مثل همیشه فضای خانه را به خود اختصاص داده بود. اما این بار موجودی کوچک نیز در دل این توهم مشغول بازی است. وسایل بازی اش کاغذهای لوله شده ای است که همانندش در دستان پدر و مادر به دهان برده می شود و برای تجدید قوا لحظه ای آرام می گیرند و باز تکراری دوباره.

ده سال از آن دوران گذشت . کودکانی گرد آمده اند و به موجودی که زمانی دوست داشتنی بود، سنگ و آب دهان می اندازند.انگار او را موجودی می بینند که از فضا یا سرزمینی نا شناخته آمده.لباسهای مندرس و موهای ژولیده و صورت و بدنی که ماهی یک بار آب نمی بیند.بالاخره هر طوری است خودش را از آن بنده ها می رهاند .به دنبالش می رویم . به بازار مرکزی شهر می رسیم .مثل همیشه شلوغ است .دستانی به دنبال مردم می رود.نگاهی ملتسمانه دارد . از ده نفری که

 

2

عبور می کنند ، افرادی پیدا می شوند که پاسخی به ندای قلبشان هر چند کوچک بدهند و مزه سنگین پول را در دستانش بچشانند.

ظهر شده وخورشید به بالاترین نقطه خود رسیده . از وسط آن ازدیاد بیرون می آید .این با ر روبروی درِ مغازهای اغذیه و میوه فروشی می بینیم .آموخته است چطور سنگینی نگاههای اطرافیانش را تحمل کند و برای سیر کردن شکم ، خود را تابع دستور آنها قرار دهد.

خورشید در حال غروب است و باید هر چه زودتر به خانه برگردد . در بین راه مسیرش را کج می کند . درِ خانه ای را می کوبد . صاحب خانه ، نگاهی سریع به او و بعد به اطراف می اندازد .دستش را به سرعت می گیرد و به درون می کشد.مدت زیادی به طول نمی انجامد که در باز و راهی خانه می شود . دیگر نمی توان سنگینی پولهای ده دقیقه پیش را احساس کرد .دست فشرده اش را در جیبش مخفی کرده بود .گویا جسم با ارزشی را به همراه داشت که این طور از جان و دل محافظت می کرد.

وارد خانه ای می شود مرد و زن میان سالی، هر کدام در گوشه ای بی حرکتند. انگار مرده اند ! اما نه . صدای فرزند روحشان را به جسم بر می گرداند.آن جسم سیاه و با ارزش را تقسیم می کنند . کوچکترین سهم را آن بچه بر می دارد . مانند قرصی ، بدون هیچ درنگی به دهان می اندازد .

 

سالها گذشت . اما این بار اثری از آن مرد و زن نیست . به کوچه و خیابان ها می رویم .دیگر بزرگ شده بود.اما ضعیف تر از همیشه .در گوشه ای انداخته و دستانش به طرف مردمی دلسوز دراز شده ، احساس می کند آن نگاههای زننده و سنگین را. می خواند شعر روزهای پوچ را . می گرید از این آسمان سیاه و می بوید ، بویی که هرگز نبوییده.لحظه ای می ایستد . اما چه بی صدا . از افکارش خارج می شویم . آخرین قطره اشک جاری می شود .آسمان به غرش می آید . صاعقه نشان از خشم و اندوه را نمایان میکند . باران می بارد و میخورد چو شلاق بر پیکری.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:36  توسط حسن   |