داستانهای کوتاه

با امروز یک سال کامل می شد.

یک سالی که چه سخت با دستان خود،سوز سرمایی را به همراه آوردم که تمام بدنم را به لرزه آورده بود.

یک سال پیش.یک اتوبوس پر.یک لبخند و ....

_احمد سالگرد ازدواجمون مبارک.!چشمات و ببند.می خواهم سورپرایزت کنم.

_بسه خانم.این چه بازی است که از خودت در می آوری؟این کارها فقط واسه فیلم هاست.

.

.

و حالا بعد از یک سال،تکرار جملات احمقانه و تنفرانگیز:"احمد دوستت دارم" تا سرپوشی باشد برای خسته ترین زوج دنیا

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت   توسط حسن   | 

دقیقاهفت سال پیش بود.

خودش هم نمی دانست که واقعا متعلق به کجاست.

هفت سال پیش بود که خانه و کاشانه اش را به دست گلوله و آتش سپرد و با کفش های نیمه جانش آمد تا زندگی را باور کند.

و حالا در حالی آواره کوچه های بن بست شده که تنها یادگارش  از دوران زنده بودن،کفش های نیمه جانش است

(قرار شد برای نام داستانها نظر بدهید)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت   توسط حسن   | 

تسبیه اش را دانه دانه می گرداند.معلوم بود از آن چسبیده به اعتقادات دینی است.

بلند قامت.ریش سفیدی که با ماشین خط گرفته و کت وشلواری که معلوم بود هفته ایی چندبار به اتو شویی داده می شود.

از ظاهرش محبت وپاکی و مردم دوستی از فرسنگها داد می زد.

برای لحظه ایی بهش حسودی ام شد.هم آخرت را خریده بود و هم دنیا را.اما من؟!

چنان چسبیده به دنیا که انگار بالاتر از عمر نوح را قول کرده اند.دلم خوش بود که به زور چندرکعتی نماز و روزه ایی دارم و شعار وعملم تنها:"نیکی به خلق بالاترین عبادت است"

 اما این مرد...

نمی دانم چرا چنان حسادتی در وجودم شعله کشیده بود.شاید به خاطر تیپ و قیافه اش .اما نه.خودم هم ،کم نداشتم.درست بود که بلند قامت نبودم.اما حداقل با اندامی متناسب به قدم  و ریش پرفوسوری و لباسهای همیشه اتو شده ام که هرچند کت وشلوار نبود،اما چنان پیش همگان رخ نمایی می کرد که هر کسی که نمی فهمید مرا با دکتر و مهندس ها اشتباهی می گرفت،قافل از این که تنها یک تاجر مواد شوینده ساده ایی بودم که با صداقت و صافی دل با مشتری های چنان گرگ برخورد داشتم  والبته همین اخلاق هم مرا هر چند با سود کم اما با سرعت فوق العاده پیش همگان عزیز و بازار را در قبظه ی قدرتم قرار داده بود.

نگاهی به اطراف انداختم.سکوت بود و گاه پچ پچ های زنان درون مطب

و من همچنان در حسرت نوای تیک تیک های تسبیه ی مرد کت وشلواری بلند قامت اتو شده.

 

 

دوست دارم نام داستان را از این به بعد بر عهده  دوستارانم بگذارم.منتظر نگاه همیشه گرمتان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت   توسط حسن   | 

امیرحسین

سلام

و باز هم سلام.

این گل و شاخ شماد"جیگرگوشه باباست.امیر حسین باباست.بالاخره بعد مدت ها آمده ام تا خودم را از تمام ناگفته ها رهایی ببخشم.

منتظر نگاه همیشه گرمتان هستم.

انشا...که چون گذشته مهمان خانه های قلبتان شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت   توسط حسن   | 

مرغ

سلام به تمام دوستانی که آمدند وندایی دادند وندایی نشنیدند.

خدایی اش شرمنده.

حق بود که قبل از سال می آمدم و دوستان را از اینم زمین گیر شدم خبر می دادم و به مهمانی صادقانه ام دعوت می کردم.اما چه می شود کرد که...

خب دیگه.نوبت هم که باشه نوبت ما می بود که به جمع مرغ ها بپیوندیم.

به هر حال شما تصور کنید یک داماد که  حتی فرصت سر خاراندن هم نداشت.

البته بین خودمان بماند نیمی از این فرصته به خاطر عید ونیمه دیگه بخاطر مرغه.

انشاالله که به زودی زود جواب ندای گرم شما را هر چند ناقابل خواهم داد

دوستان دارم  تا باور کنید نگاه همیشه همراهتان را  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت   توسط حسن   | 

زندگی

 

ماشین اول:گیژ

ماشین دوم:گیژ

ماشین سوم:گیژ

........

هزارمین ماشین نیز با سرعتی سرسام آور: گیژ

و لحظه ایی بعد تنها تابلوی توقف ممنوع مرگ بود که سکوت را مهمان خانه می کرد.

 

برداشت آزاد.

خوشحال می شوم در مورد این کار هرآنچه به ذهنتان می رسد ارسال کنید.

راستش را بخواهید در کلاس با استاد ودوستان بر سر این کار کلی بحث وبزن بزن داشته ام.

پس منتظر اندیشه های گرمتان هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت   توسط حسن   | 

آبرو

- آقا می شه یک کاسه آش هم به من بدید.

- دهکی.مگه اینجا بازاره.برو بچه.همین حالا یک کاسه بردی.

- آقا واسه خودم نمی خوام.آبجی ام حامله است.

- آره داداش.آبجی من هم این روزاها حامله است.خودتی بچه.اینجا رو هم شلوغ نکن.باید به همه برسه.نمی شه که همشو به تو بدم.

کودک نگاهی به دیگ آش و کاسه ی خالی اش کرد.

این بار می بایست با دست خالی و شرمندگی به خانه بر می گشت.

- حالا چطوری به آبجی بگم که نداد.همش تقصیر منه.اگه دست پاچلوفتی نمی بودم و کاسه ی آش و نمی ریختم....

وقطرات اشک بی اختیار از روی گونه های کرختش برروی زمین سرازیر شد تا شاید از دست عذاب وجدانی که از درون نابودش می کرد رهایی پیدا کند.

-  پسر تو که هنوز اینجایی.گفتم که بیشتر از یک کاسه به کسی نمی رسه.برو بچه.ناسلامتی پیش مردم آبرو داریم  ها.

-  ب آقای مهندس.شما چرا تشریف آوردید.اجازه می دادید بچه ها در خونه می رسوندند.

اکبربدو چندتا ظرف بزرگ و واسه مهندس بیار.

-  ناقابله مهندس....

..

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت   توسط حسن   | 

آَش خوشه یی

شعله ی زیر دیگ آش را کم وچشمانش را بست و زیر لب زمزمه ایی کرد.بعد هم سرش رامحکم کرد و سراغ ظرف های کوچک و بزرگی رفت که مریم با سلیقه ی  خودش در سینی های کوچک و بزرگی چیده بود و چندتایی را هم طبق سفارش مادر ،جدا از بقیه بروی سینی خاص خودش چیده بود.

-         دخترم مریم جون.اون ظرف  رو بیار که آَش و داغا داغ واسه همسایه ها ببری.

-         مریم دخترم اون ظرف بزرگه رو واسه مهندس محمدی ببر.این ظرف و هم یک مقدار کشکش رو بیشتر کن و واسه دکتر نورا ببر.

-         مریم.دخترم نه این که مثل پارسال اشتباه کنی و ظرف مهندس و به اون دیوار کوتاه بدی و آبروریزی کنی.

-         دخترم یادت باشه اگه چیزی موند،واسه این همسایه جدید هم ببری.

-         ...

-         ...

-          ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت   توسط حسن   | 

ساز خاموش

کانال پانصد و پنج را عوض و روی کانال پانصد و پنجاه هشت گذاشت و دستش را با عصبانیت بر موهای خشک وخشنش کشید.

خوب به یاد داشت از وقتی  هجده سالش تمام شد،دیگر نزیک مسجد هم نرفت و هدیه ی دایی اش را برروی پشت بام نصب کرد تا به قول دایی،سرش به لاک خودش گرم شود وبچسبد به درس وکار.

اما این هدیه چنان او را در بند خودش کرد که گاهی فراموش می کرد روزی بچه های محل ،اسمش را حاج محمد گذاشته بودند و مردم محل برای شنیدن  صدایش یک دقیقه ،مسجد را خلوت نمی کردند.

برای لحظه ایی  لرزه ایی تمام وجودش را در برگرفت.تلویزیون را خاموش وسراغ ماشین ریش  تراش رفت وریش و سبیلش را از دوطرف خط انداخت و بعد هم دکمه ی یقه و آستینش را تا آخر بست و نگاهی به آینه انداخت.

 و در حالی شب وارد مسجد می شد که شبکه تلویزیون را بر روی کاغذ کنار آینه ،یاداشت کرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت   توسط حسن   | 

خب مثل این که باید دقایقی را نیز به انتاظار نشست تا دقایق به پایان رسد تا این ترم هم به پایان برسد ودیداری دیگر داشته باشم.

از همین جا از تمام دوستانی که سر می زنند وپیام ونظری میدهند وجوابی نمی بینند عذر خواهی به همین دلیل سه کار را پشت سرهم گذاشته ام تا جبرانی باشد برای .... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت   توسط حسن   | 

خدا

کودک نگاهی به امام جماعت می اندازد وبه تقلید از او گوشه ایی را خلوت وشروع به زمزمه می کند.

امام جماعت تکبیر می گوید.

کودک تکبیر می گوید.

امام جماعت رکوع می رود.

کودک رکوع می رود.

امام جماعت به سجده می رود.

کودک به ....اما برای لحظه اییمات ومبهوت سر جایش باقی می ماند وبا نگاهی عمیق به جلوی امام جماعت ،گوشه ایی را انتخاب وسکوت می کند.

امام جماعت بلند می شود ورکعت دوم را شروع می کند.

کودک بلافاصله بلند و بازی اش را شروع می کند،اما باز هم وقتی به سجده می رود،با حالتی متفکرانه به جای اولیه اش بر می گردد.

رکعت سوم....

رکعت چهارم....

بالاخره نماز تمام می شود وکودک با همان حالت متفکرانه نزد پدرش می رود.

-  بابا شما واسه چی سجده می کنید.

        پدر دستی نوازشگرانه برسر کودکم می کشد و...

-  پسرم آدما واسه خدای مهربونشون سجده می کنند تا....

-  یعنی بابا؛خدا همون آقای مهربون بود که دوتا شاخ ویک دم داشت وجلوی آج آقا وایستاده بود و می خندید؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت   توسط حسن   | 

0936103.....

-         نیلوفر خانم؟

-         خیرآقا.

-         مطئنید؟

-         بله آقا.اشتباه گرفته اید.

گوشی را قطع کرد وچند دقیقه بعد.

-         نیلوفر خانم؟

-         نه آقا.گفتم که اشتباه گرفته اید!

-         ببخشید.

دوباره گوشی را قطع کرد وپیام داد.

     -   (ناز کیلویی چند؟می خرم.اما به قیمتش.اسمم نیماست.دانشجوی رشته ادبیات.)

          چند دقیقه ایی صبر کرد.اما بی فایده بود.دوباره پیام داد.

-         (راستی نگفتی اسمت چیه؟)

          وباز هم چند دقیقه ایی دیگر.

 گوشی تک خورد.چهره اش خندان شد.حالا مطمئن بود که می شود رویش حساب باز کرد.

دوباره تماس گرفت.اما صدایی ازآن طرف خط به گوش نرسید وفقط سکوت.

چند لحظه بعد پیام آمد

((شــارژ ندارم.شـــارژ بفرست.))

.

.

.

کودک در حالی در آغوش گرم مادر بازی می کرد که حتی صدای پدر را نیز در آنسوی کوچه های غربت به خاطر نداشت.

                                 درست مانند تمام کودکان پشت خــطی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت   توسط حسن   | 

سگ

 

فیلم شبکه فارسی وان که تمام می شود،کانال را برروی شبکه های عربی گذاشت وخودش را در مبل نرم وراحتش بیشتر جای می دهد وپتو را تا چانه اش بالا می آورد.

این چند روز سروصداهای بیرون حوصله ایی برایش نگذاشته بود.

یکی می خواند ویک عده آدم هم در صفی که دسته نام داشت ،یا سینه می زدنند یا زنجیر یا تعدادی هم سنج وطبل.

-         خیرسرم دلم خوش بود که دو روز تعطیله.

-         این آدما هم جزشلوغی کار دیگه ایی ندارند.مثلا عزادارند.داداشم ،عزاداری برو یک گوشه بشین وتا شب گریه کن.این بچه بازی ها چیه که در می آرید.بزارید مردم هم آرامش داشته باشند.

دوباره خودش را در مبلش جابجا واز روی بی حوصلگی شبکه تلویزیون را عوض کرد.

آن طرف تر از خانه ،درست در خیابان های شلوغ جاده ها،سگهایی بودند که بچه ها، گهگاه دنبالشان می شدند وسنگ می انداختند،چرا که آنها انسان بودند واین حق را داشتند تا موجودات کثیف وپستی چون سگ ها را سنگ بزنند یا حتی بکشند،اما این موجودات پست بعده دور شدن بچه ها با سماجت دوباره سرجای اولشان بر می گشتند ودر حالی که گردنشان را در جلوی دسته عزادار پایین می آوردند،قطرات اشک را به بهانه ی گرد وغبار از چشمانشان بیرون می ریختند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت   توسط حسن   | 

دوباره بعده ماها آمدم تا آمدنم ثباتی دیرینه داشته باشد.

سلام دارم به تمام دوستانی که آمدند نظر دادند وتبادل لینکی صورت نگرفت.

به هرحال فقط آمده ام تا بگویم سلام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت   توسط حسن   | 

ریل

درست یک قدم مانده به تو.

برای لحظه ایی خودم هم باورم شده بود که اشتباهی ام.

قدم هایم را تندتر برمی دارم تا کاغذ وقلم دردستم را محکمترگرفته باشم.

حالا درست روبروی مترو.

صدایی ازبلندگو به گوش می رسد وهمه را روانه اتاقک های نفس گیرمی کند.

وحالا ،آنها مانده اند تا من درتنهاترین سکوت شهربه آخرین مقصد بشرروانه شوم
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط حسن   | 

دیر وقتی است که با نگاه دوستان مشق های دیرینه ام را برای هزارمین بار ورق می زنم و قلب خسته ام را با نوازش همیشه همراهتان آرام می کنم.

شب قبل ازخوابی که روحم را به ابدیت می برد درسکوتی به نظاره جهان می پردازم  که جسم همیشه خفته ام را به نیستی می کشانم.

نمی دانم چه باید گفت.وقت:....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط حسن   | 

عریان

امروز مشق های دیرینه ام را ورق زدم.

بابا آب داد.

بابا نان داد.

معلم:

ساکت.همه آمده اند.؟

شاگرد:

آقا.جواد دفترهایش را نیاورده.!

بچه ها خندیدند.

لحظه ایی بعد جواد دفترهایش را ازپیراهن مشکی پدربزرگش را بیرون آورد
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط حسن   | 

بهاربيست                   www.bahar-20.com

به نام خدای ادب

به وبلاگ خودتون خوش آمدید

لطفا نظر یادتون نره...

شما هم داستانها و شعرهای خودتون رو واسه ما ایمیل بزنید

تا با اسم خودتون روی وبلاگ  قرار بدیم

بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت   توسط حسن  

صدای آخر

صدایش کردم ....

         منو فقط نگاه میکرد.....

بلندتر صدا کردم......همیشه میگفت خیلی دوست دارم.....اما حتی جوابمو نمیداد......

           داشتم گریه میکردم ..... اما اون انگار نمشنید.... ترس تمام وجودمو برداشت .....رفتم طرفش.....

 اما منو نمیدید.... تازه حس کردم همه چیزمو از دست دادمو هیچ چیز و هیچ کس دستمو نمیگرفت....

اطرافمو نگاه کردم دیدم دستم از دنیا کوتاه شده یاد حرف بابام افتادم که میگفت:ما توی این دنیا فقط وسیله هستیم واسه امتحان پس دادن ....

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط حسن   | 

دادگاه

در را زد گفتم کی؟گفت بازکن.پستچی بودگفت:نامه دارید.نامه راگرفتم نگاهی بهش انداختم وگفتم چی هست؟

احضاریه دادگاه.

مات ومبهوت نامه را نگاه میکردم.ببخشید میشه اینجارو امضا کنید؟

امضا کردم ودر را بستم چتد قدمی دور نشده بودم که نامه را باز کردم توی اون نوشته بود:

نام:عشق                                نام خانوادگی:آواره

شما متهم به مخالفت با عقل ومنطق هستید وبه همین علت

به دادگاه احضار شدید...

 خیالم راحت شد چون جرمی مرتکب نشده بودم.نامه را درکنار چند هزار هزار هزارو...نامه ی که از

پیش برام فرستاده بودند گذاشتموگفتم خدایا شکر که باز یکی دیگه عاشق شده...

)اگه عشق نباشه عقلی نیست تا حکم رانی که.دلیلی نیست تا بدوند واسه چی زندگی میکنه(

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط حسن   | 

ابدیت

میدونی چرا خدا ما انسانها رو مجهز تر از همه ی موجودات خلق کرده چون وقتی خدا

از اون بالا مارو نگاه میکنه میگه:به به چه موجودات قشنگی خلق کردم چه سیستمی

براشون بستم که  واسه خودشون چیزهای میسازند ولی وقتی بعضی از انسانها گناهی

انجام میده باخودش میگه حتما تاریخ آبدیت آنتی ویروسش تموم شده اون وقت به فکر

فعال کردن دوبارش می افته اما بعضهاشون هیچ وقت ابدیت نمیشند چون تاریخشون گذشته و ویروس سیستمشون

رو خراب کرده دیگه هم درست نمیشه.امیدوارم تاریخ ابدیت  یادمون نره... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط حسن   | 

صبرکن

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

خسته

زن،آرام پنجره اتاقش را باز کرد.

با امروزدرست سه ماه ازآمدنش می گذرد،اما چشم هایش نیز خستگی را را باور کرده بود.

 

مرد زن را با بازی های شبانه اش گم کرد.

 زن، آرام پنجره اتاقش را بست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

موسیقی

زن پنجره ی اتاقش را بست.

                    مرد باری دیگر،در را کوبید.

موسیقی نواخته شد.

زن زیباه بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

خواستگار

- خب دخترم .همه منتظره جواب تو هستند.بالاخره جوابت مثبت است یا نه؟

نگاهی به آینه می اندازد.

دستی برچهره ی  بی چروکش می کشد وغبارروی آینه را با مه ی ازنفس بیرون آمده پنهان می کند.   

- ا ِاِ.می بینی.دخترآقای محمدی رو می گم.

- اونو می گی.حقشه .دختره انگاری ازدماغ فیل افتاده.فکرکرده درس خونده،باید یک دکتر به خواستگاریش بیاد.

- ازدختره آقای اکبری بگو.

واخ واخ.بیست وهفت سالشه.

بنده خدا همون بیست سالگی یک خواستگار درست وحسابی پیدا شد که با بهانه های بی خود ردش کردند.ازاون موقع تا به حال هم انگاری بخت دختره بسته شده باشه ،حتی یکی  هم درخونه شون رو نزده.

    برای لحظه ایی خودش را بین واقیعت گم می کند.

- خب.نگفتی دخترم.جواب مردم وچی بدم.

        دختراین بارازآینه فاصله می گیرد ونگاهش را به پنچره ی نیمه باز اتاقش می اندازد وبا لبخندی تلخ ازپدرفاصله می گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

انتظار

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

وطن

باامروزدقیقاً یک ماه وسیزده روزمی شد.

دیگروقت آن رسیده بود تایک عمراشتباه راجبران کند.

باید می رفت تانفس کشیدن رادرخاک نشسته برریه هایش حس کند وباورداشته باشد؛زندگی یعنی وطن

نگاهی به اطراف می اندازد.دستی به روشلواری سفیدوپیراهن مشکی اش می کشدوباآخرین طلوع دریا وداع می گوید:خداحافظ غربت

29/2/88.ساعت 8:12.سه شنبه.روبروی دریا.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

بها (چشم)

مرد لیوان دردستش رابرای لحظه ایی برزمین گذاشت.آخرتازه یادش آمده بودکه قیمت آنچه  که قراربرخوردن داشت را نپرسیده.

دستی به جیب های سوراخ شده اش انداخت.

دوباره سعی کرد.اما بازهم جزنقطه ایی روشن دردل سیاه جیب هایش چیزی نیافت.

نگاهی به اطراف انداخت.تنهاسکوت بود که وادارش کرد تا آب را درون جیب هایش بریزد.

30/2/88.ساعت 10:46.چهارشنبه.بین راه زاهدان زابل. 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

راه

دوتا گالن بیشترنبود که باپیچ گوشتی دسته بلندش،همه یشان را سوراخ وبه گوشه ایی ازخیابان پرتاب کرد.

درست آن طرف تروقتی به خودم آمدم که ماشین بابوق های پشت سرهم چراغ می داد.گالن های بنزین راسریع برداشتم وسوارشدم.

مرد می خندید.گویا اصلا ترسی ازآمدنشان نداشت.

برای لحظه ایی خودم رادرمیان انبوهی ازماشین های پلیس دیدم.

مرد خنده ایی کرد وبسته ی هزاری درون داشبورد را برداشت وبا طنابی محکم بست وبه طرف ماشین های سفیدآجیرکش پرتاب کرد.

لحظه ایی بعد این سکوت توهم زای تاریخ بود که راه رابرای باری دیگربازکرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

فاصله

دستی به نشانه ی ایجاد ترحم بالا می آورد ووقتی با نگاه سردعابران روبرومی شد،دوباره سرجای اولش برمی گرداند.

مدتی می شد که برای کسب درآمد،این کاررا شروع کرده بود؛یعنی چاره ایی جزاین نداشت.

البته اواین طورمی گفت.

درآمدش بدنبود.دوست ورفیق هم زیاد داشت که ازطرف دیگررقیبان سرسختش به حساب می آمدند.خب این کارهم بازار گرمی خودش را داشت وبرنده بازی کسی بود که ضعیف ترحقیرتربه نظرمی آمد و...

ازچه زمان؟درست ازوقتی که قارون تمام پولها رایک جاجمع کرد ونیمی از زمین را تا خرخره سیرونیمی دیگر را....

22/2/88.ساعت8:20.رستوران صدف

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط حسن   | 

مطالب قدیمی‌تر